تبليغاتX
بهترین اشعار از برترین شعرای ایران
عمر من چون گذرد مهر تو آغاز شود گل مریم چو رسد فصل خزان باز شود
 پژواک
به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها نکردیم پرواز

ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای!

ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست

ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست

نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده ست و تا دشت بیداریش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم

در آن سوی دیوار بیمیم

ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها نکردیم پرواز.

دکتر شفیعی کدکنی

|+| نوشته شده توسط ع.ر.ن در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 دلم گرفته است
دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است!

فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط ع.ر.ن در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 بیچاره من!
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که بینی چه می کشم

با عقل، آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم!

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح است و سیل اشک به خون شسته باشدم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی

تا بشنوی نوای غزال های دلکشم

شهریار

|+| نوشته شده توسط ع.ر.ن در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388  |
 شمع من
هرچه کردم که شوم با تو هم آغوش، نشد

یا کنم قصه عشق تو فراموش نشد

باده تلخ، مگر عقده گشاید ورنه

کام دل حاصل من زان دو لب نوش نشد

گریه کردی که چو پروانه مرا سوخته ای

شمع من! عاقبت این گریه گنه پوش نشد

گفتم ار مست شوی کام دلی گیرم لیک

گشتم از چشم سیه مست تو مدهوش نشد

شبی از بیخودی آغوش گشودی بر ما

قسمت ما دگر آن گرمی آغوش نشد

اشک آن بوسه که زد بر لب جانانه رقیب

آتشی در دلم افروخت که خاموش نشد

دامن افشان چو نسیم از بر ما دوش گذشت

به خدا غصه عمری چو غم دوش نشد

هاشم محجوب

|+| نوشته شده توسط ع.ر.ن در دوشنبه نهم شهریور 1388  |
 دو رودخانه
مرا به قصه ی مادربزرگ خواب مکن

غرور حوصله ام را چنین خراب مکن

به جستجوی تو در چشم های من غوغاست

بیا و بخت دو دریاچه را سراب مکن

چرا در آینه تکرار می شوی هر شب

بس است چشم حریص مرا مجاب مکن

به بال های تو بستند روزهای مرا

کنون که عمر عزیز منی شتاب مکن

دو رودخانه به دریای چشم هایت ریخت

دو رود خسته و سرگشته را جواب مکن!

عبدالجبار کاکایی

|+| نوشته شده توسط ع.ر.ن در پنجشنبه پنجم شهریور 1388  |
 نگاه آینه
نگاه آینه می گفت

به من چو می نگری از چه روی می گریی؟

برآمد از دلم آهی

که روی روشن او تیره شد مکدر شد

به دست خویش ستردم ز روی آینه آه

نگاه آینه خندید!

سید علی موسوی گرمارودی

|+| نوشته شده توسط ع.ر.ن در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 دریچه ها
ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سوال و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین بهسفر که هرچه کرد او کرد!

مهدی اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط ع.ر.ن در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 زبان سرخ
مرا نشناختند

که گفتند بخند و شاد باش!

شاد!

مرا نشناختند که گفتند لب فروبند

و به سری که درد نمی کند دستمال ببند!

من اما سرم درد می کند

گفتم

دیروز چاره ساز این سر پر درد

یک پیشانی بند سبز بود

و امروز

جز با زبان سرخ نشاید که ...

گو هرچه باد، باد!

علیرضا قزوه

|+| نوشته شده توسط ع.ر.ن در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 تکلیف
باری چه سنگین است

با سایه های تار

با سایه های پیش پا افتاده ی بسیار

با سایه های سطحی از عمق اقیانوس

از ارتفاع آفتاب و آسمان گفتن

تکلیف من با من

تکلیف من با سایه های خویشتن این است!

قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط ع.ر.ن در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 گل نازدار
سود گرت هست گرانی مکن
خیره سری با دل و جانی مکن
آن گل صحرا به غمزه شکفت
صورت خود در بن خاری نهفت
صبح همی باخت به مهرش نظر
ابر همی ریخت به پایش گهر
باد ندانسته همی با شتاب
ناله زدی تا که براید ز خواب
شیفته پروانه بر او می پرید
دوستیش ز دل و جان می خرید
بلبل آشفته پی روی وی
راهی همی جست ز هر سوی وی
وان گل خودخواه خود آراسته
با همه ی حسن به پیراسته
زان همه دل بسته ی خاطر پریش
هیچ ندیدی به جز از رنگ خویش
شیفتگانش ز برون در فغان
او شده سرگرم خود اندر نهان
جای خود از ناز بفرسوده بود
لیک بسی بیره و بیهوده بود
فر و برازندگی گل تمام
بود به رخساره ی خوبش جرام
نقش به از آن رخ برتافته
سنگ به از گوهرنایافته
گل که چنین سنگدلی برگزید
عاقبت از کار ندانی چه دید
سودنکرده ز جوانی خویش
خسته ز سودای نهانی خویش
آن همه رونق به شبی در شکست
تلخی ایان به جایش نشست
از بن آن خار که بودش مقر
خوب چو پژمرد برآورد سر
دید بسی شیفته ی نغمه خوان
رقص کنان رهسپر و شادمان
از بر وی یکسره رفتند شاد
راست بماننده ی آن تندباد
خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت
ز آن که یکی دیده بدو برندوخت
هر که چو گل جانب دل ها شکست
چون که بپژمرد به غم برنشست
دست بزد از سر حسرت به دست
کانچه به کف داشت ز کف داده است
چون گل خودبین ز سر بیهشی
دوست مدار این همه عاشق کشی
یک نفس از خویشتن آزاد باش
خاطری آور به کف و شاد باش

نیما یوشیج

|+| نوشته شده توسط ع.ر.ن در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 
 
بالا